Azerbaijani | English | Persian | Turkish

دسته بندی وبلاگ

امتیاز رایگان ،عضویت آسان
شارژ مستقیم ایرانسل
گلچینی از بهترین محصولات کشور
15,000 تومن‌ هدیه برا خرید اول

عشق برای تمام عمر

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب
دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهاي پیرمرد را پانسمان کردند. سپسبه او گفتند: " باید ازت
عکسبرداري بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه". پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از اول دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت: زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.  نمی خواهم دیر شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزي را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

************************