Azerbaijani | English | Persian | Turkish

دسته بندی وبلاگ

امتیاز رایگان ،عضویت آسان
شارژ مستقیم ایرانسل
گلچینی از بهترین محصولات کشور
15,000 تومن‌ هدیه برا خرید اول

داستان هم نوع

هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوي ارگ و قصر خود روانه می شد.

در راه پیرمردي دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند.لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا می داد.
پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردك مگر تو گاري نداري که بار به این سنگینی میبري. هر چیزی را بهر کاری ساخته اند.

گاري براي بار بردن وسلطان براي فرمان دادن و رعیت براي فرمان بردن

پیرمرد خند ه اي کرد و گفت : علی حضرت، اینگونه هم که فکر میکنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه میبینی؟

پادشاه : پیرمردي که بارهیزم بر گاري دارد و به سوي شهر روانه است

پیرمرد : میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟

پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاري دارد و تو نداري و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد

پیرمرد : علی حضرت آن گاري مال من و آن مرد همنوع من است. او گاری نداشت و هر شب گریه ي کودکانش مرا آزار میداد. چون فقرش از من بیشتر بود گاري خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد. بارسنگین هیزم، باصداي خنده ي کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک میشود. آنچه به من فرمان میراند خنده ي کودکان است و آنچه تو فرمان میرانی گریه ي کودکان است.

************************