Azerbaijani | English | Persian | Turkish

دسته بندی وبلاگ

امتیاز رایگان ،عضویت آسان
شارژ مستقیم ایرانسل
گلچینی از بهترین محصولات کشور
15,000 تومن‌ هدیه برا خرید اول
داستان خیانت

داستان خیانت

از پله ها بالا می رفت، دو ساعتی زودتر از اداره مرخصی گرفته بود؛ هدیه را که خریده بود در دستش بود، از خوشحالی مست و مدحوش شده بود به نزدیک در ساختمان رسید، در سالگرد ازدواجشان می خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدایی می آمد، کمی نزدیک شد آري صدایی می آمد اما نه صداي یک نفر بلکه صداي دو نفر به آهستگی در را باز کرد، صداي قهقه بهار(همسرش) می آمد اما در کنار خنده او صداي مردي کمی آن را خدشه دار کرده بود. از لاي در نگاه کرد لختی پاي بهار را از پشت دید که به همراه مردي که دیده نمی شد وارد اتاق خواب شدند و همچنان صداي خنده آنها می آمد.
بهروز مردي تقریبا بلند قد، با موهاي روشن، چشم هاي عسلی و باریک، صورت کشیده، بینی
قلمی، دهن متوسط، گوش هاي کوچک، ابروهاي کشیده، لاغر اندام با انگشت هاي کشیده که به عادت همیشگی موهاي فرش را به سمت بالا
شانه کرده بود و در خانه پدرش در خیابان فلاح زندگی می کرد.
از ازدواج او با بهارسیزده سالی می گذشت. بهروز بار اولی که بهار را دیده بود در ورودي سینما بود. بهروز بعد از اتمام فیلم بدنبال بهار راه افتاد و
ثانیه به ثانیه بر آتش وجود بهروز افزوده می شد وقتی شب بهروز به خانه آمد تا صبح خواب عشق را می دید و در عالم خواب و رویا زندگی با بهار را
جلوي چشمش تجسم میکرد اما هنگامی که به بدن خوش اندام بهار فکر می کرد از خودش بدش می آمد و با خودش می گفت این بار هم عشق ما
از روي هوس است و بحالت دیوانه ها دور اتاق چرخ می زد تا خوابش ببرد.
بهروز آن روزها در سال آخر مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خواند. سر کلاس حواس بهروز به هیچ چیز نبود الا رخ زیباي بهار. اما در این
میان چیز دیگري هم براي بهروز مبهم بود، آن پسر که همراه بهار به سینما آفریقا آمده بود و بهروز آنها را تا تجریش نیز تعقیب کرده بود چه کسی
بود؟ آیا برادرش بود یا..... ، فکر کردن به این موضوع نیز بسیار بهروز را اذیت می کرد.
از آن روز می گذشت اما عشق در وجود بهروز رخنه کرده بود و او را تا مرز جنون پیشبرده بود اما براستی چه کسی در کنار بهار ایستاده بود. بهروز
که دیگر طاغتش بسر آمده بود به همان محله اي رفت که بهار را تا آنجا تعقیب کرده بود طولی نکشید که سر و کله یک دختر پیدا شد؛ درست است
او خود بهار بود، اما کمی عصبی ولی این دیگر چه کسی بود که کنارش بود این آن پسر قبلی نبود ولی آن خود بهار بود. بهروز مانده بود چه بسر او
آمده است. آیا این دختر که او عاشقش شده بود یک دختر هرزه بود یا سر راهی یا یک دختر که بخاطر جاي خواب هر روز با یکی می رود.... دیگر
مغز بهروز قدرت کشش هچنین فرضیه را نداشت. بهروز با دلی پر و چشمانی بارانی سرازیري کوچه پس کوچه هاي شمیران را در می نوردید؛ اما
این فکرها لحظه اي او را رها نمی کرد...
اما چه سري در این عشق وجود داشت که بهروز بجاي اینکه بهار را فراموش کند خودش را فراموش کرده بود. از طرفی فکر زندگی بدون بهار و از
طرف دیگر پسرهایی که در کنار بهار دیده بود او را بحالت روانی ها کرده بود ولی باید چه می کرد؛ راهی که باید او بر می گزید چه راهی بود، چاره
اي نبود سیگاري روشن کرد و فکر می کرد اما به چه؟؟؟
با خودش می گفت می روم به او می گویم از عشق خودم به او و اینکه چقدر او را دوست دارم و به او می گویم که من کار می کنم و تو خانه را
نگاه دار ولی اگر آنها برادرانش بودند و او بچه تجریش بود آیا زن من می شود؟
شلوار جین آبی آسمانی خود را که به تازگی خریده بود به همراه پلیور سرمه اي، کفش مشکی و پالتو تیره خود به تن کرد؛ پیاده و سواره بسمت
تجریش راه افتاد؛ او تصمیمش را گرفته بود و می خواست با خود بهار در مورد خودش صحبت کند اما باز هم تردید داشت. آیا بهار بحرف گوش می
کرد ولی با این حال او تصمیمش را گرفته بود و به راهش ادامه داد به همان محله رسید، با سیگار کمی خودش را مشغول کرد تا شاید بهار برسد،
ساعتی به ظهر مانده بود که ناگهان بهار از کنار بهروز گذشت.
بهروز هل شده بود نمی دانست باید چکاري انجام بدهد اما جلو رفت سلام کرد،
- سلام شما؟
به ه هروز هستم...
تمام چیز هایی که بهروز در طول راه تمرین کرده بود تا به بهار بگوید از یادش رفت و نمی دانست براي چه به اینجا آمده.
- بجا نیاوردم، با من کاري داشتید؟
آره ولی...
بهروز شماره تلفن و تنها چیزي را که از برنامه آماده کرده اش به یادش مانده بود از جیبش در آورد. عرق از پیشانی او می بارید و سرخ شده بود؛ با
دست لرزان شماره را به بهار داد؛ اما بهار نگاه سردي به او کرد و رفت. بهروز که دیگر طاغت هیچ چیز را نداشت پالتو خود را در آورد، بروي دوشش
انداخت و به راه افتاد. او نمی دانست باید چه تصمیمی بگیرد. همه چیز مانند برق و باد اتفاق افتاد و تمام شد.
یک هفته اي می گذشت و بهروز از اتاقش بیرون نیامده بود بجاي اینکه بهار را فراموش کند بیشتر به او فکر می کرد و گرماي بدن او را در کنارش
حس می نمود اما این چه عشقی بود که بهروز دچارش شده بود اینطور که می گذشت بتدریج از زندگی نا امید می شد اما دوباره که به بهار فکر می
کرد به آینده امیدوار می شد. بهروز دوباره تصمیم گرفت که به بهار همین پیشنهاد را بدهد.
ریش خود را تراشید و دوباره بهترین لباس هایی که میتوانست بتن کرد و به راه افتاد. این بار در راه با خود خیلی بیشتر تمرین کرد تا بتواند حرفش
را به بهار بزند در همین افکار بود که به سر همان کوچه رسید. ساعتی گذشت اما از بهار خبري نبود آنروز به بعد از ظهر رسید اما بهار نیامد. شب
هنگام زمانی که چشم به سختی جلویش را میدید بهروز هنوز هم سر حال منتظر آمدن معشوقه اش بود. انتظار چندین ساعته به پایان رسید و بهار
آمد.
بهروز سلام کرد ولی بهار با بی اعتنایی او را رها کرد و به راهش ادامه داد؛ بهروز بدنبال او رفت و گفت:
نمی دانم شاید درست نباشد اما من شما را دوست دارم ولی نه دوست داشتن معمولی من عاشق شما هستم، باور کنید من از روي هوس این حرف
را نمی زنم خواهش می کنم این شماره را بگیرید و فقط یک بار زنگ بزنید تا با هم صحبت کنیم، بعد هر چه شما بگویید. بهار کمی درنگ کرد
شماره را دید ولی شماره با عدد شش شروع می شد در حالی که اشک حلقه زده در چشمهاي بهروز را میدید شماره را در دستش مچاله کرد و رفت.
بهروز نفسی به راحتی کشید و انگار دنیا را به نام او کرده باشند خوشحال به خانه برگشت. بهروز به این فکر می کرد که وقتی بهار با او تماس
گرفت به او چه بگوید که دیگر او را براي هیچ وقت از دست ندهد با این افکار شب را به صبح رساند.
عقربه هاي ساعت روي یازده ایستاده بود که ناگهان تلفن زنگ زد، بهروز مادرش را کنار زد تا تلفن را خودش بردارد او درست فکر می کرد پشت
تلفن بهار بود. بهروز به بهار گفت شرایط صحبت کردن را ندارد ولی بهار منظور او را نفهمید ولی با اصرار بهروز قرار شد بعد از ظهر همان روز در
پارك ملت همدیگر را ملاقات کنند. بهروز دیگر سر از پا نمی شناخت، دنیاي او دیگر دنیاي بی قهرمان قبل نبود او قهرمان قصه خودش را پیدا
کرده بود و بهار، بهار زندگی او شده بود. عقربه ها وحتی ثانیه شمار به مانند اینکه تا بحال به عمر خودش حرکت نکرده است اما با اینکه آن نیمروز
بحد یک عمر براي او گذشت ولی فرا رسید بهروز هرچه لباس رنگ روشن داشت به تن کرد و راه افتاد.
به نزدیک هاي پارك رسید دختري را دید با قد متوسط، صورت بیضی مانند، موهایی که از زیر روسري
و روي پیشانیش خودنمایی می کرد، چشمهاي مشکی و گیرنده، بینی که داد میزد که عمل شده، دهانی
کوچک، با لباس هاي ست مشکی به تن و کتانی که بر پاي او گریه می کرد؛ آري بهروز درست می دید
او همان بهار خودش بود که آنجا منتظر او ایستاده بود. بهروز بر سرعت قدمهایش افزود و به بهار رسید
و سلام کرد و بعد از احوال پرسی بهروز از خودش گفت، از قصه عاشق شدنش، از اینکه بدون بهار
زندگی برایش قابل تصور نیست، از اینکه او عشق اول و آخرش خواهد بود و در آخر از بهار در باره آن
دو پسر پرسید و بهار نیز بعد از گفتن از خودش گفت اولی سامان پسر عموي او بوده که قرار بود با بهار
ازدواج کند اما چون ویروس ایدز به دلایلی نامعلوم در بدن او بود او را رها کرده و دومی هم همسر
خواهر او بهمن بوده که آن روز با هم از خرید به خانه آمده بودند تا بهمن آن را براي بستگانش که در خارج کشور هستند ببرند. بهروز و بهار آن
یک بعد از ظهر چنان شیفته هم شده بودند که خداحافظی برایشان دشوار شده بود. بهار آدمی که یک بار در عشقش ناکام مانده بود و تشنه محبتی
بود که بهروز آن را رایگان و بدون منت در اختیارش قرار میداد.
بعد از ماجرا چند ماهی بعد بهروز با بهار ازدواج کرد و دو سال بعد آن ها صاحب دختري بنام پریا شدند که هر دو عاشق او بودند و پیش خودشان
می گفتند فقط مرگ می تواند آن ها را از هم جدا کند. بهروز بعد پایان تحصیلش به کار آزاد روي آورد و زندگی تقریبا مرفهی براي خانواده اش
فراهم کرده بود.
تمام این خاطرات مانند برق و باد از جلوي چشمان بهروز می گذشت اما او درست دیده بود، آن بهار بود که در آغوش مرد غریبه قهقه می زد.
خواست به خانه برود و هر دوي آنها را در آغوش هم بکشد اما ناگهان به فکر پریا افتاد؛ آیا پریا دختر بهروز بود یا بهار با هوس رانی نفسش او را
براي بهروز به ارمغان آورده. بهروز دیگر تاب فکر کردن نداشت مانند دیوانه ها به در و دیوار راه پله می خورد و پایین می رفت فکر اینکه پریا دختر
او نیست و همسرش به او خیانت کرده مجال حتی درست دیدن را به او نمی داد بی هدف در کوچه ها ماشین را می راند؛ در یک آن خود را جلوي
در اسماعیل جهود دید در زد و داخل رفت، بی اراده دو بطري وتکا طلب کرد یک نفس بطري ها را سرکشید و از خانه بیرون آمد. یادش افتاد که
قرار بود پریا را از مدرسه به خانه ببرد با سر و وضع پریشان و در حالی که چشمش به سختی باز می شد با باز شدن در ماشین از جایش پرید؛ تمام
تن بهروز خیس بود. دیگر پریا را دختر خودش نمی دانست، فکري به سرش زد. بهروز باید از بهار انتقام می گرفت و پریا که حروم زاده بوده نیز باید
به ناچار قربانی این هوس رانی شود. در همین زمان فکر شیطانی به سراغش آمد دیگر هیچ چیز براي بهروز مهم نبود بسمت ناکجا آباد حرکت کرد
در راه میدان خلوتی را دید که آنطرف میدان تعدادي افغانی بودند دیگر وتکا اثر خودش را کرده بود و فکر خیانت آنی بهروز را رها نمی کرد. با اینکه
با مقاومت پریا روبرو شد ولی با زور زیاد مانتو و روسري پریا را در آورد و او را به افغانی ها به قیمت صد هزار تومان فروخت در آن زمان حتی دیدن
چهره معصومانه پریا که در میان چشم هاي هوس ران افغانی ها دست و پا می زد نیز نتوانست بهروز را از کارش منصرف کند ولی باز هم کمی از
راه مانده بود و آن انتقام از بهار بود.
به اولین تلفن عمومی که رسید به خانه زنگ زد درست بود بهار تلفن را برداشت به او گفت که براي پریا مشکلی بوجود آمده و باید باهم بسراغ او
بروند. بعد به سراغ بهار رفت و او را سوار کرد و بسمت جنگل هاي لویزان راه افتادند. بی قراري و موج انتقام و مرگ بهار را براحتی می شد از چهره
بهروز حدس زد.
وقتی بهار علت رفتن به آنجا را از بهروز سوال کرد بهروز با سکوت معنی دارش که از هزار بد و بیراه
بدتر بود جواب او را داد. در ساعت هاي اولیه شب صداي زوزه گرگ می آمد و درختان کنار خیابان نیز
می خواستند که آدمی را زنده زنده بخورند و بهروز براه خودش ادامه می داد. تقریبا به آنجایی که مد
نظرش بود رسید؛ آرام ماشین را کنار خیابان نگه داشت خودش در ماشین را براي بهار باز کرد؛ دیگر
طاغتش تمام شد چند متر آن طرف تر شروع به گفتن کرد:
باید از همان اول حدس می زدم که بچه هاي شمال شهر معنی عشق را نمی فهمند، معنی دوست
داشتن را نمی فهمند، و لابد به خیانت می گویند تفریح، مرد غریبه هم مثل شوهرشان می ماند، بدون
هوس رانی نمی توانند زندگی کنند، بچه حروم زاده را مانند بچه خودشان دوست دارند.
در حالی که بهار گریه می کرد از بهروز می پرسید از چه چیز و چه کس سخن می گویی حرفش تمام نشده بود که سنگی به شدت با
پیشانیش بر خورد کرد و او بر زمین خورد؛ بهروز بسمت ماشین دوید و قفل فرمان را در آورد و با آن هم چند ضربه به بهار کوبید و بالاي
سرش نشست و در حالی که با موهاي آغشته به خون بهار بازي می کرد ماجراي بعد از ظهر را برایش تعریف کرد و گفت سزاي خیانت کاري مثل
تو همین است.
بهار در حالی که به سختی نفس می کشید و می شد عزائیل را بالاي سرش دید گفت:
من بعد از ظهر به خرید رفته بودم و آنها که در خانه بودند خواهرش و بهمن بودند که از خارج به ایران سفر کرده بودند و قصد داشتند تو را غافلگیرکنند.

************************